یکی از بستگان خدا
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.
در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
نوشته شده توسط پویا در یکشنبه ششم خرداد 1386
ساعت 5:30 بعد از ظهر موضوع |
لینک ثابت
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود
پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...
حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.
نوشته شده توسط پویا در یکشنبه ششم خرداد 1386
ساعت 5:26 بعد از ظهر موضوع |
لینک ثابت
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.
نوشته شده توسط پویا در یکشنبه ششم خرداد 1386
ساعت 5:24 بعد از ظهر موضوع |
لینک ثابت
آموزش های عشق و عاشقی حرفه ای
|
روزهای عاشقانه 1 يك روز در يكي از كلاسهاي عاشقانه آ« نانسي . جي آ» به ماگفت كه او و شوهرش در طول يك ماه روزي را براي بازي كردن تعيين كرده اند ... به سرعت كلاس ما مجذوب اين ايده شد و بحث دربارة آن را آغاز كرديم ... به اين صورت در حال حاضر ما زوجهايي را داريم كه روز موسيقي ،غذا خوردن با هم و البتةرابطة جسماني شان را جشن مي گيرند .
2 شما مي توانيد موضوعات خاصي را براي روزهاي مختلف در نظر بگيريد . - موضوع غذا : تمام روز را بر روي غذا و مسائل مربوط به آن متمركز شويد ... صبحانة مخصوصي آماده كنيد ، به خريد برويد و برنامه هاي وراكي متنوع و گوناگوني را براي همسرتان تدارك ببينيد . - موضوع احساسي : تمام روزرا فقط به حواس پنجگانة خوتان توجه كنيد و اقداماتي را برنامه ريزي نمائيد كه توجهتان را به حواس پنجگانه تان معطوف دارد ... براي هم با اشاره پيغام بفرستيد ، طلوع آفتاب را در كنار هم تماشا كنيد ، نان بپزيد و با دستهاي خودتان آرد را ورز بدهيد ، در يك كنسرت شركت كنيد وبه صداها نيز توجه داشته باشيد .
3 روزهاي هفته براي كار و آخر هفته براي استراحت در نظر گرفته شده اند . چه كسي چنين گفته است ؟ ؟ روزهاي چهارشنبه و يكشنبه ، ايام بسيار خوبي براي عشق و عشق ورزيدن به شمار مي آيند ، اما از ساير روزهاي هفته هم مي توان استفاده كرد ...! در حاليكه عشق آخر هفته يك روز با به خود اختصاص داده و با آرامش همراه است ، عشق روزهاي ديگر هفته نيز مي تواند سريع ، جذاب و غير منتظره باشد ... در مورد آن فكر كنيد ...
شبهاي عاشقانه
1 شام ، زير نور شمع ... از همان ساعتي كه بچه ها را ميخوابانيد و تلفن را از پريز مي كشيد ، شب عاشانه آغاز ميگردد . دراين هنگام مي توانيد به سرعت به يكي از رستورانهاي كلاسيكي كه تا ديروقت باز هستند برويد ...
2 در راه بازگشت از محل كارتان به خانه ، يك بطري نوشيدني و يك دسته گل رز بخريد ... ( اين كار كلاسيك را هميشه انجام دهيد ...)
3 تمامي اثاثيه را از اتاق پذيرايي خارج كرده ، فرشي را روي زمين پهن كنيد و ضبط صوت استريوتان ار به اتاق پذيرايي بياوريد . نوار موسيقي مورد علاقه تان را داخل ضبط صوت بگذاريد و در حاليكه بهترين لباستان را بر تن كرده ايد ، جلوي در ورودي منزل به همسرتان خوش آمد بگوئيد و سراسر شب را به خوشي بگذرانيد .
ملاقاتهاي ارزان
1 ميان يك ملاقات ارزان و يك روز گنگ تو خالي تفاوت بسيار زيادي وجود دارد ...!
2 رفتن به سينما ، ارزان اما جالب و لذت بخش است .
3خريد از فروشگاه اجناس دست دوم ... ممكن است با پوشيدن بعضي از لباسها به خنده بيفتيد ...
4 به پيك نيك نوشيدني و پنير برويد...!
ملاقاتهاي تأثير گذار 1چه چيزي تأثير گذارتر از طلوع باشكوه خورشيد و يا غروب زيباي آنست ؟ صبحانة مختصري تهيه كرده ، در نقطه اي آرام مشغول خوردن آن شويد و دركنار يكديگر از طلوع خورشيد لذت ببريد ... و يا زماني را براي صرف شام تعيين كنيد و بازو به بازو هم به تماشان غروب خورشيد بنشينيد ...
2 با هم قرار بگذاريد كه به يك سمينار برويد ... براي مثال سمينار آ« آنتوني را بينز آ» مي تواند شما را در بهتر ساختن روابط عاشقانه تان كمك كند . 3 مقداري كاغذ سر برگ دار تهيه كرده و روي آن بنويسيد : آ« صد دليلي كه بخاطر آنها تو را دوست دارم ...آ» وبه اين ترتيب تمام عصر با با بيان كردن دلايل خود سپري كنيد .
ملاقاتهاي كلاسيك
1 شام و تماشاي فيلم ... توجه كنيد :ابتدا فيلم را ببينيد تا به اين صورت با صرف شامتان تداخلي ايجاد نشود . به علاوه مي توانيد پس از صرف يك شام بسيار عالي در فضايي بسيار آرام ، دربارة فيلم به بحث بپردازيد .
2 شام و رقص ... ( اگر رقص بلد نيستيد ، كلاس رقص را فراموش نكنيد ... ) گذاراندن كلاس رقص ماهها شما را به خودش مشغول خواهد كرد و شما را به رقص در كنار همسرتان وامي دارد ...
3 يك دوچرخة دونفره ...
4 پياده روي در كنار ساحل ...
5 قدم زدن در پارك ...
6 منظره : درياچه ... تجيزات : يك قايق... ويژگيها : شما و همسرتان ...
ملاقات در كلاسها 1يك نوازندة ماهر پيانو استخدام كنيد تا هر هفته يكبار به خانة شما بيايد و براي شام عاشقانه تان به آرامي پيانو بنوازد .
2 براي يك عصر خاطره انگيز ، اتومبيل گرانقيمتي اجاره كنيد ، سپس لباس بپوشيد و با هم به گردش برويد ... اما نبايد در جايي توقف داشته باشيد و حتماً بايد چندساعتي در كنار هم رانندگي كنيد ، نوشيدني بنوشيد و مناظر اطراف را تماشا كنيد .
3 يك روز خود ره به چشيدن طعم نوشيدني ها بگذرانيد ... در تك تك مغازه ها كمي نوشيدني بنوشيد ... اين نوع سرگرمي ها شما را مفتون خود كرده وبراي سالهاي آتي مجذوب خود خواهد ساخت .
4 در كنار هم تمامي شهرهاي كشورتان را از نزديك ببيند .
استراتژي هايي براي خلق ملاقاتهاي عاشقانه
1 شما مي گوئيد كه فقط براي ملاقاتهاي عاشقانه وقت نداريد ؟ ... يكي از بزرگترين دزدهاي زمان تلويزيون است ... اين تجربه را آزمايش كنيد ... فقط براي يكماه تلويزيون را كنار بگذاريد ، شرط مي بندم كه كمبود وقتتان از بين خواهد رفت ...
2 عشق راست دستها بر عليه چپ دستها ...! كداميك شيوة شماست ؟ ... دسات دستها خلاق ، با احساس و نو آورند ، چپ دستها نيز منطقي ، جزيي نگر و با افكاري سازماندهي شده هستند . - راست دستها مي كوشند تا درخلق تجربيات ، حالات و خاطرات به خوبي عمل كنند . آنها عاشق ديدن فيلمهاي عاشقانه در سينما ، صرف يك شام عاشقانه و نوشتن يادشتهاي عاشقانه هستند . - چپ دستها مي كوشند تا دربرنامه ريزي ، طراحي و ساماندهي خوب عمل كنند . آنان مهمانيهاي باشكوهي بر پا مي كنند ، هرگز روز سالگرد ازدواج را به دست فراموشي نمي سپارند و پيش از فرا رسيدن هر مناسبتي هدية آنرا تهيه مي نمايند |
نوشته شده توسط پویا در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386
ساعت 4:18 بعد از ظهر موضوع |
لینک ثابت
مانند پرنده اي باش که روي شاخه سست وضعيف لحظه اي مي نشيند
و آواز مي خواند و احساس سرما مي کند
شاخه مي لرزد
به آواز خواندن خود ادامه مي دهد
ولي با اين حال زيرا مطمئن است که بال و پر دارد
نوشته شده توسط پویا در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386
ساعت 10:59 قبل از ظهر موضوع |
لینک ثابت
دیروز بود, توی ایوان دلم نشسته بودم و روزها را ورق میزدم.
دنبال چه می گشتم ؟؟! نمی دانم! شاید دنبال خودم!
انگار خودم را لا به لای این روز ها گم کرده ام!
میان گیر و دار همین افکار بود که غروب آمد.
آمده بود سری به ما بزند و برود .
سراغ روز را از من می گرفت , مثل همیشه مغرب را نشانش دادم و گفتم:
(( از آن طرف رفت , تند تر بروی به او می رسی!))
رفت ! باز هم غروبی از خانه ی ما گذشت ! همچون آهویی چالاک و خرامان بام های شهر را در نوردید و رفت!
نوشته شده توسط پویا در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386
ساعت 10:58 قبل از ظهر موضوع |
لینک ثابت
دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند يک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ي تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت يک پرده تور
که تو هر روز آن را
به کناري بزني
دل من ساکن ديوار و دري
که تو هر روز از آن مي گذري
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه يک باغچه بود
که تو هر روز به آن مي نگري
دل من را ديدي؟
ساکن کفش تو بود...
يادت هست؟
نوشته شده توسط پویا در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386
ساعت 10:57 قبل از ظهر موضوع |
لینک ثابت

فرصتي نيست تا بينديشم
فرصتي نيست تا رسيدن مرگ
من به اميد قطره اي باران له شدم زير دانه هاي تگرگ
فرصتي نيست تا بينديشم
وقت رفتن هميشه نزديک است
جاده ها پر ز اشتياق منند
آسمان هم هميشه تاريک است
فرصتي نيست تا بينديشم
شعله شمع رو به خاموشيست
لحظه ها را ز ياد خواهم برد.
نوشته شده توسط پویا در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386
ساعت 10:54 قبل از ظهر موضوع |
لینک ثابت
کلام بزرگان
صبحگاهان به جستجوي روزي و برآوردن نيازمنديها بشتابيد كه بركت و موفقيت در صبح نهفته است.
حضرت محمد (ص)
چه زشت است براي مومن كه خواسته اي داشته باشد كه او را به خواري كشاند.
امام حسن عسگري (ع)
خوشحالي مومن در سيماي اوست و اندوهش در قلبش.
امام علي (ع)
از جمله بدترين مردمان، كسي است كه مردم از بيم ناسزاگوييش او را ترك كنند.
حضرت محمد (ص)
براي افزايش نعمت همان سپاسگذاري كافي است.
امام علي (ع)
خودداري از آزار رساندن، نشانه كمال خرد و مايه آسايش دو گيتي است.
امام سجاد (ع)
عزت مومن در بينيازيش از مردم است و آزادگي و عزت در قناعت نهفته است.
حضرت محمد (ص)
نوشته شده توسط پویا در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386
ساعت 10:51 قبل از ظهر موضوع |
لینک ثابت
مرا آتش صدا كن تا بسوزانم سراپايت
مرا باران صلاده تا ببارم بر عطشهايت
مرا اندوه بشناس و كمك كن تا بياميزم
مثال سرنوشتم با سرشت چشم زيبايت
مرا دودي بدان و ياريام كن تا درآويزم
به شوق جذبهوارت تا فرو ريزم به دريايت
كمك كن يك شبح باشم مهآلود و گماندرگم
كنار سايهي قنديلها در غار رويايت
خيالي، وعدهاي، وهمي، اميدي، مژدهاي، يادي
به هر نامي كه خوش داري تو بازم ده به دنيايت
نوشته شده توسط پویا در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386
ساعت 10:32 قبل از ظهر موضوع |
لینک ثابت